تبليغاتX
عموییییییییییییییییییییییییی


عموییییییییییییییییییییییییی

 

                                                   به نام خدا

سلام...

زنگ اخر از معلم دفاعیمون اجازه گرفتم برم کتابخونه مدرسه واسه ی امتحان زبانم درس بخونم . در کتابخونه رو هل دادم  رفتم تو یه قدم جلو رفتم همین که  پیچیدم  سمت  راست یادم افتاد که باید از مسئول  کتابخونمون اجازه بگیرم اومدم برگردم تا اجازه بگیرم یه دفعه دو تا چیز با هم اتفاق افتاد به طوری که مغزم ناگهانی هنگ کرد همین که یادم افتاد باید از اجازه بگیرم یه دخترو دیدم حدود 19 سال داشت کتابارو مرتب میکرد خدایا این چه قده اشناس ، دیگه اجازه رو یادم رفت ، سریع گفتم قیافتون خیلی اشناس ، گفت من دوسال پیش اینجا... تو ژاله نیستی؟ پشت چشاشو نازک کرد و گفت نه شقایقم ، همه ی هیجانم خوابید یه لحظه فکر این که خدایا اگه این اجی ژاله باشه چی میشه تو مغزم اومد و با شنیدن اسمش از مغزم رفت ، یه چیزی میگم شاید باورتون نشه اما من تا حالا 3 یا 4 بار چند نفرو دیدم که شبیه اجی ژاله بودن نمیدونم چرا؟ ، یه بار توی اتوبوس دیدم یه دختره چادری که خیلی هم شبیه اجی  ژاله بود داشت با دوستاش حرف میزد  خیلی شبیه اش بود نتونستم ولش کنم گفتم بذار یه زنگ به گوشی ژاله بزنم اگه گوشی این دختره زنگ خورد که خوده اجی ژاله اس اگرم نخورد که هیچی . که اخرم صدای اهنگ گوشیش نیومد .

برگردیم سر بحث خودمون تو کتابخونه ، این یکی دیگه با همشون فرق داشت خیلی شبیهش بود قدش هیکلش سنش  ، نا امید ناامید رفتم پشت میز نشستم  و کتاب زبانمو باز کردم ، اونم اومد با کلی کتاب یه کم اون طرف تر نشست ، یکم که زبان خوندم دوباره زیر زیرکی نیگاش کردم ، نه خدا نمیشه اون نباشه ، یهو گفتم نکنه خواهرشه اومده تهران ، فوری گفتم ببخشید فامیلیتون چیه؟ گفت دادرس... نخیر این یه فقط یه شبیه سازی بود وبس...

اجی ژاله فکر کنم خدا قیافتو خیلی دوس داره که اینقده ازت شبیه سازی شده

 ولی خیلی هیجان انگیز بود منتها با یه پایان غم اگنیز ، بگذریم یادتونه اون دفه ای گفتم حسرت این که یه بار با خیال راحت برم زیر بارون تو دلم مونده ، ارزوم براورده شد، تو این دو هفته دو بار با خیال راحت زیر بارون راه رفتم یه بار تو راه مدرسه  یه بارم تو راه کلاس زبان ، خیلی خوب بود

پ.ن : اجیا بیاین  یه کاری کنیم  تا بتونیم یه روز هممون با عمو دور هم جمع شیم و ارزومون براورده شه ، تا من اینقده تو خیابون دنبال این واون نیفتم  و بگم تو ژاله ای تو ژاله نیستی؟ ، کاری نداره ها فقط کافیه مثل قانون راز اون صحنه رو تصور کنیم و هی انرژی مثبت بفرستیم کائنات  ! همین !

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:59 توسط صباح گلی| |

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

خوبین شما؟

من خوبم ، عیدتون مبارک

میگما یه فکری چند روزه منو به خودش مشغول کرده ، اینکه هر وقت داشته بیرون بارون میومده من یا سر کلاس بودم یا اینکه تو خونه بودم و مجبور بودم برای امتحان فردام درس بخونم یه بار نشد محض رضای خدا با خیال راحت برم زیر بارون ،البته اینکه غلوه (غلو رو درست نوشتم؟) ولی هر چی فکر میکنم میبینم هردفه با زور سهمیه بندی وقتو بی اجازه و با کلی استرس یه کم  دستامو زیر بارون گرفتم اخی برمن ، ولی یه چیز دیگه هم هست که همه چی تا کمه عزیزه ، شاید واسه همین اینقده بارونو دوس دارم چون یه بارم با دل سیر نرفتم زیرش بارون خیلی قشنگه : دون دون بارون بارون دون دون دون دون بارون بارون دون دون بارووووووووووووووووون

اجی سارا ، اجی شیوا و اجی سمانه ی گلم تولد هر سه تاییتون مبااااااااااااااااااااارک ، اجی های اذر ماهی  من تولدتون مبااااااااااااااارک ، امیدوارم همیشه موفق و خوشحال باشین

عمو جونم مشهد بهتون خوش بگذره ، زیارت قبول

عیدتو همتون مباااااااااارک

پ.ن: اجی نرگس گلمممممممممم  و اجی تینای عزیزممممممم ممنوووووون ، کلی شرمندم کردین اجی های مهربون ، اخه چرا شما دو تا وب نمیزنین تا من این جوری اواره نشم و در به در دنبالتون نگردم؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:49 توسط صباح گلی| |


Design By : Night Skin